معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - متن درسى مقطع ديپلم و بالاتر - شريعتى سبزوارى محمدباقر
متن درسى مقطع ديپلم و بالاتر
شريعتى سبزوارى محمدباقر
امامت خاصه
در مباحث پيشين گفته شد كه بحث امامت مانند نبوت، در دو بخش قابل بررسى و تحليل است. بخش نخست، امامت عامه بود كه در شمارههاى گذشته به صورت مفصّل از آن بحث شد؛ مانند: تعريف امامت، ضرورت وجود رهبر در جامعه، وجوب نصب امام و اطاعت از او، صفاتى كه امام بايد دارا باشد، فرايند نصب و تعيين امام، آيا امامت از اصول دين است يا فروع دين و يا مسئلهاى است اجتماعى و فرعى از فروعات فقهى و... .
بخش دوم، امامت خاصه است كه اكنون بر آنيم آن را بحث و بررسى كنيم.
امامت خاصه چيست؟
مقصود از امامت خاصه، اثبات امامت حضرت على (ع) و يازده فرزندان معصومش، از امام حسن مجتبى (ع) تا امام زمان (عج)، از طريق كتاب و سنّت و عقل است. به اضافه بيان ويژگىهاى شخصى و امتيازات علمى، اخلاقى، مديريتى و آگاهى آنان از علم غيب.
اين موضوع را با دو رويكرد عقلى (منطقى) ـ كلامى (برون دينى) و نقلى (درون دينى) تحليل مىكنيم.
يكم ـ رويكرد منطقى و كلامى امامت
در اين قسمت بايد تحليل شود كه امامت خاصه از نظر «برون دينى»؛ يعنى در نگاه كلامى و فلسفى تا چه حد صحيح و منطقى است، چرا كه اگر با ديد عقلانى و فلسفى به امامت خاصه بنگريم بايستى نامزدهاى امامت را به طور مشخص از نظر ويژگىهاى علمى، اخلاقى و مديريتى بررسى نماييم، سپس آن خصوصيات را با مبانى كلى امامت كه در مبحث امامت عامه طرح شد، منطبق سازيم؛ مثلاً حضرت على (ع) كه از نظر اهل سنّت يكى از نامزدهاى خلافت محسوب مىشود و از نظر شيعه خليفه بلا فصل تلقى مىگردد، قطع نظر از ديدگاه تشيّع و تسنّن، اگر ثابت شود كه داناترين و مدير و مدبّرترين افراد پس از پيامبر اكرم (ص) بوده است و يا روشن شود كه ايشان هم مانند ساير خلفا و يا اصحاب پيامبر يك آدم معمولى در علم و تقوا بوده است، برداشتها و نتيجهگيرىها در امر امامت، تفاوت پيدا مىكند.
اگر حضرت على (ع) در علم و تقوا و حسن سابقه در رديف ساير خلفاى راشدين قرار گرفته و نصب امام و جانشين رسول خدا (ص) هم بر عهده اصحاب حل و عقد واگذار گرديده باشد، شيعه اثنى عشرى هيچگونه ادعا و اعتراضى نخواهد داشت، زيرا در اين صورت، عمل اصحاب حل و عقد از نظر عقلانيت، ايرادى ندارد، به دليل اينكه به هنگام رحلت پيامبر اعظم (ص) و عدم وجود وصيت، لازم است يك گروه موجّه و مصلحتگر در سقيفه بنى ساعده جمع شوند و خليفه و جانشينى براى پيامبر اكرم (ص) تعيين و به مردم معرفى نمايند و بدين وسيله دشمنان داخلى و خارجى را مأيوس و نقشههاى آنان را خنثى كنند.
اما اگر حضرت على (ع) داناترين، لايقترين و با تقواترين شخصيتهاى آن روز باشد كه هرگز در برابر بتها سجده نكرده و حسن سابقه اخلاقى و دينى داشته باشد و يا به اعتراف همه اصحاب پيامبر (ص)، از نظر علم و فضايل اخلاقى سرآمد همه مسلمانها و برترين آنان باشد، عقل و منطق ايجاب مىكند كه با وجود چنين شخصيت جامع و كامل و دلسوزى، وى را براى خلافت و جانشينى انتخاب نمايند، چرا كه تقديم مفضول بر فاضل از نظر مبانى عقلى و نقلى، قبيح و غير قابل قبول مىباشد، مگر اينكه شخص افضل و فاضل، موانع اخلاقى، سياسى و اجتماعى و سوء سابقه داشته باشد و يا اينكه افضليت به معناى پيرمردى يا داشتن ابهّت و يا خدمات بيشتر و كثرت ثواب، تفسير گردد كه اينگونه تحريف لغوى، مقبوليت ندارد.
از جانب ديگر، خداى حكيم و رسول او كه عقل كلاند، هرگز راضى نمىشوند رهبر صالح و عادل و اعلمى كه از هر جهت براى خلافت شايستهتر است و بر ساير مؤمنان ارجحيت فوقالعاده دارد، بدون دليل از دايره حاكميت حذف شود. حتى اگر فرضاً مردم هم در يك انتخابات عمومى اين شخصيت بزرگ و با لياقت را خليفه انتخاب نكرده باشند، بدون شك عقلاى جهان اين عمل را به حساب كمخردى، سادهلوحى و بىفرهنگى آنان مىگذارند. و اگر اصحاب حل و عقد هم به دليل سنخيت فكرى، فرهنگى و اخلاقى با فرد مفضول و يا به دليل دشمنى و غرضورزى با مردم، اعلم و اتقى را كنار بگذارند و فرد معمولى را معرفى كنند، خردمندان عالم چنين گزينشى را محكوم و رأى دهندگان را جاهل و فريبخورده و اصحاب حل و عقد را فريبكار تلقّى خواهند نمود و بايد پاسخگوى آگاهان جامعه و نسلهاى آينده و تاريخ باشند.
آرى، عقل و منطق ايجاب مىكند كه اگر شخصيت لايقترى در جامعه اسلامى هست كه در اجراى احكام و فهم اسرار قرآن و صراحت و صداقت در كلام و عدل و انصاف، از همه افراد معاصر خود شجاعتر، قاطعتر و آگاهتر و ممتازتر است، مسئوليت رهبرى جامعه را بر عهده بگيرد و بدون شك در آن زمان هيچ فردى از حضرت على (ع) عالمتر، مدبّرتر، زاهدتر و عارفتر به آيين خدا و عادلتر در مقام اجرا و آگاهتر به مسائل قضا نبوده است. به همين دليل بسيارى از نوابغ و قشرهاى تحصيلكرده مىپرسند: چرا جمعى از اصحاب حل و عقد در غياب ديگران در سقيفه بنى ساعده گرد آمدند و بر خلاف منطق، عقل و سنّت عقلايى، مفضول را بر فاضل، بلكه بر افضل مقدّم داشتند و حتى پيشنهاد شخص خليفه اول را ناديده گرفتند، كه بارها گفته بود: «اقيلونى و لست بخيركم و علىٌ فيكم؛ بيعتى كه با من كردهايد پس بگيريد و تا على در ميان شماست من بهترين شما نيستم.»
اشكالى كه بر عمل اصحاب سقيفه وارد شده اين است كه چنين راه و رسمى را در انتخاب خليفه از كجا گرفتهاند؟ آيا در تاريخ اسلام و سنّت نبوى چنين شيوهاى وجود داشته است؟
بىشك پاسخ آن منفى است، به دليل اينكه اولاً: مسلمانان تا آن زمان، انتخاب جانشينىِ رسول الله (ص) را تجربه نكرده بودند. در ثانى: هيچگاه رسول خدا (ص) در طول دوران نبوت خود به اين راه و رسم اشارهاى نكرده، بلكه در بسيارى از موارد شخصاً به نصب افراد براى جانشينى اقدام كرده است؛ مانند: «اسامة بن زيد» جوان را كه به فرماندهى سپاه مسلمانان در جنگ با رومىها منصوب نمود و حضرت على (ع) را در مدينه به جاى خود گماشت تا منافقان نتوانند به نقشههاى شوم خود برسند، چرا كه فقط حضرت على (ع) قادر بود توطئه آنان را درهم بشكند.
در هر صورت، طرح نظريه ارباب حل و عقد براى انتخاب خليفه بعد از جانشين رسول خدا (ص)، براى اولين مرتبه پيدا شد، چرا كه خط مشى الهى در گذشتهها و در عصر پيامبران نيز بنا بر انتصاب بوده است. براى مثال، حضرت موسى (ع) از خداوند استدعا كرد تا هارون را خليفه خود قرار دهد.
پرسش ديگر اين است كه چگونه امكان دارد مذهبى كه مدعى خاتميت است و از هر جهت كامل و جامع مىباشد و حتى براى جزيىترين مسائل زندگى، حكم و برنامه دارد، در امر خطير و سرنوشتسازى مانند خلافت سكوت كرده باشد تا جامعه نوبنياد اسلامى پس از پيامبر دچار اختلاف شوند و مجبور گردند حكومت زور و تزوير را نيز مشروع تلقّى كنند.
علاوه بر اين، اجماع ارباب حل و عقد نيز براى تعيين جانشينى پيامبر (ص) محقق نشد، چرا كه به اعتراف مورّخان اسلامى، جمعى از صحابه بزرگ پيامبر و اعاظم علماى اسلام مانند: سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، خالد بن سعيد، حذيفة بن اليمان و بريده در سقيفه حضور نداشتند. از همه مهمتر آنكه
ارباب سقيفه بايد جايگاه چنين نظريهاى را در قرآن و سنّت مىيافتند و يا با ادله عقلى و منطقى براى مردم روشن مىساختند كه چرا با وجود فردى اعلم و اعدل و اتقى مانند على بن ابى طالب (ع) ابوبكر را انتخاب كردند، در صورتى كه پيامبر (ص) فرمود: «فانّ العجلة من الشيطان و التأنى من الرحمن؛ عجله، كار شيطان و تامّل و محاسبه، كار الهى است.»
بعضى از علماى اهل سنّت در توجيه رفتار ارباب حل و عقد در سقيفه مىگويند: اين انتخاب به اين دليل بوده كه رسول اكرم (ص) درباره انتخاب خليفه بعد از خود طرح و برنامهاى ارائه نكرده و عملاً آن را به مردم واگذار نموده است، و در همين راستا حديثى بدون سند نيز مطرح مىكنند كه جمعى به محضر پيامبر (ص) رسيدند و پرسيدند؟ «يا رسول الله! الا تستخلف علينا؛ آيا خليفهاى براى ما قرار نميدهى»؟ آن حضرت فرمود: «اگر خليفهاى براى شما تعيين
كنم از وى سرپيچى كرده و عذاب بر شما نازل خواهد شد.»
آيا به راستى اجتماع صحابه در سقيفه، بر اساس اين حديث بىسند بوده و آيا آن همه احاديث صحيح و مستندى كه در باره خلافت حضرت على (ع) به صورت متواتر رسيده، در برابر اين حديث نمىتوانسته مقابله كند؟
در توجيه عمل اصحاب، سه احتمال مىتوان مطرح كرد:
الف) اجماع صحابه متكى به دليل شرعى بوده است؛
ب) اجماع، مستند به دليل عقلى بوده است؛
ج) بدون دليل بر اثبات حجيّت اجماع، صحابه دست به اين عمل زدهاند.
نظريه دوم و سوم در ميان دانشمندان اهل سنّت و مذاهب چهارگانه، طرفدارى ندارد. بنابر اين بايد احتمال اول را در نظر بگيريم و بگوييم اجماع، متكى به دليل شرعى بوده كه نزد علماى اهل سنّت عبارت است: كتاب، سنّت، اجماع و قياس، كه هيچ كدام بر مدعا دلالت ندارند.
برخى از عالمان اهل سنّت كه متوجه اين اشكال شدهاند مىگويند: اجماع، مدرك شرعى داشته ولى به دو دليل به ما نرسيده است: نخست اينكه، نقل متواتر اجماع از ارائه مدرك ما را بىنياز ساخته است. دوم اينكه، شايد مدرك از قبيل قرائن و شواهد حالى و مقامى بوده كه قابل نقل براى ديگران نبوده است.
با توجه به اينكه هيچ مسئلهاى به اندازه مسئله امامت مهم و اساسى نبوده و نيست، نمىتوان دو دليل فوقالذكر را پذيرفت. علاوه بر آن، دلايل ذكر شده در حد يك احتمال است و احتمال نمىتواند پاسخگوى آن اشكال معقول و مشروع باشد.
دوم ـ رويكرد نقلى امامت
شيعه اماميه معتقد است كه نصب امام معصوم بايد به وسيله خدا و پيامبر انجام شود، زيرا كسى جز خدا علم و عصمت را نميداند و معصوم را نمىشناسد. مدارك و دلايل اين ادعا در كتاب و سنّت، فراوان است و قابل كتمان نمىباشد. در بيان دلايل قرآنى به چند آيه اكتفا مىكنيم:
١ ـ آيه تبليغ
«يا ايّها الرّسول بلّغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من النّاس و الله لا يهدى القوم الكافرين؛ اى پيامبر! آنچه را كه از جانب
پروردگار بر تو نازل شده به مردم ابلاغ كن و اگر انجام ندهى رسالت الهى را ابلاغ نكردهاى. ]ترس و هراسى به خود راه مده[، خداوند تو را از شر مردم حفظ خواهد كرد و خدا كافران را هدايت نمىكند.»
در توجيه و استدلال آيه بر نصب امام معصوم، چند نكته بايد مشخص شود:
١ ـ بايد ديد اين چه پيام مهمى بوده كه تا هنگام نزول آيه، به مردم رسانده نشده است و اگر رسول اكرم (ص) در ابلاغ آن مسامحه و كوتاهى كند مثل اين است كه رسالت الهى را تبليغ نكرده است؟
٢ ـ دغدغه رسول خدا (ص) در تبليغ اين پيام چه بوده است و چرا از مردم هراس دارد، و حال آنكه در ابتداى بعثت كه همگى با وى در ستيز بودند، بدون ترس و واهمه، رسالتهاى اصلى را به مردم ابلاغ نمود؟
از مضمون آيه اينگونه بر ميآيد كه پيامبر (ص) در ابلاغ اين پيام هراس دارد؛ چنانكه از جمله «و اللّه يعصمك من النّاس» استفاده مىشود كه پيامبر به امر مهم و سرنوشتسازى مأموريت يافته كه در ابلاغ آن ممكن است خطر جانى و يا حيثيتى براى او يا اصل دين و يا مؤمنان وجود داشته باشد.
قطعاً پيامبر اكرم (ص) براى دين خدا و تضعيف آن در ميان مسلمانان نگران است، نه بر شهادت خودش از ناحيه يهود و نصارى و مشركان، زيرا او تمام اين مراحل را طى كرده و آنان را كاملاً شكست داده و وادار به تسليم ساخته بود و هيچگونه خطرى از ناحيه آنها پيامبر و آيين جديدش را تهديد نمىكرد.
وانگهى، آنچه كه در آغاز دعوت خطرساز بود، دعوت به وحدانيت الهى و نفى بتپرستىِ مشركان عرب و كفار قريش بود كه از هر جهت از يهود و نصارى خطرناكتر بودند. با وجود اين، آهنگ آيات در ابتداى بعثت هرگز آميخته با تأكيد و توبيخ پيامبر (ص) نبوده است: «اقرأ باسم ربك الذى خلق * خلق الانسان من علق» و نيز «يا ايها المدثّر * قم فأنذر * و ربّك فكبّر * و ثيابك فطهّر».
نكته ديگر اينكه نمىتوان گفت: مقصود از «ما انزل اليك من ربك» مجموع دين و مقرّرات آن باشد، چرا كه از اول بعثت تاكنون، حضرت رسول (ص) مجموع دين و احكامهاى الهى را به تدريج به مردم رسانيده و قدرت يهود و نصارى و مشركان را در هم شكسته است، پس معلوم مىشود اين پيام يك حكم ويژهاى است كه همه مسلمانها نمىتوانند شنيدن آن را برتابند و بسا به پيامبر (ص) زخم زبان نيز بزنند و شايعهسازى كنند. مضافاً اينكه آيه با خطاب «يا ايّها الرسول» شروع شده، نه «يا ايّها النّبى»، با اينكه پيامبر كارش خبر دادن از ناحيه خداست؛ اما واژه رسول، بيانگر ابلاغ پيام سنگينى است كه آن حضرت در مقام رسالت بايد برساند؛ به عبارت ديگر هنگامى كه به ابلاغ احكام فرعى مأموريت پيدا مىكند، به جز جهاد با كفّار و منافقان، با خطاب «يا ايّها النّبى» مخاطب قرار مىگيرد؛ مانند: «يا ايّها النبى قل لازواجك و بناتك و نساء المؤمنين»؛ ولى در اين آيه، مسامحه و تأخير روا نيست و لذا خطاب «يا ايّها
الرسول» دارد.
مطلب ديگر آن است كه در آيه تبليغ به محتواى پيام اشاره نشده است و اين عدم تصريح خود نشان دهنده اهميت اين مأموريت سرّى و خطير مىباشد؛ بلاغت كلام از عظمت پيام، حكايت دارد. به همين دليل ذات اقدس حق در ابلاغ اين رسالت ويژه به رسولش اطمينان ميدهد كه او را از شرّ مردم حفظ مىكند و نبايد از گفتار و جنجال و اختلاف مردم هراسى به خود راه دهد.
شأن نزول آيه تبليغ
به دليل پيچيدگى و اختلاف آراى مفسّران اهل سنّت و اماميه و خصوصيت بىنظيرى كه در اين آيه ديده مىشود ناگزير شديم به شأن نزول آن مراجعه كرده تا محتوا را بهتر روشن كنيم. در ميان شيعه، اختلافى درباره شأن نزول آيه وجود ندارد و فقط اهل سنّت به اختلاف سخن گفتهاند. در اينجا ابتدا ديدگاه سنّىها را مطرح مىكنيم و سپس به ديدگاه شيعه مىپردازيم:
الف) ديدگاه اهل سنّت
در ميان مفسّران اهل سنّت، فخر رازى در تفسير كبير خود مجموع سوژههاى نزول و اختلاف نظرها را جمعآورى كرده كه روى هم رفته يازده نظريه است كه به ترتيب آنها را تحليل و بررسى مىكنيم و داورى را به عهده خوانندگان فرهيخته و با انصاف، موكول مىسازيم:
يكم ـ برخى احتمال دادهاند كه نزول آيه، درباره حكم رجم و قصاص بوده و رسول اكرم (ص) از اعلام آن تعلّل ورزيده است، زيرا ممكن بود مردم قبول نكنند. به همين دليل اين آيه نازل شد كه اى رسول ما بدون دغدغه خاطر، حكم رجم و قصاص را براى مردم بازگو ساز.
در پاسخ مىگوييم: حكم رجم در قرآن نيامده است، ولى قصاص در آيات اول اين سوره و رجم نيز در قالب روايات پيش از نزول سوره مائده اعلام
شده و مشكل ساز نبوده است. اگر هم مشكل ايجاد شده به تدريج بر طرف گرديده است.
وانگهى، احكام محاربان و مفسدان فى الارض و ستيزگران با خدا و رسول، كمتر از رجم نيست و حتى بسيار شديدتر است. با وجود آن، در همين سوره با صراحت اعلام شده است كه آنها را بكشيد يا به دار مكافات بياويزيد يا دست و پايشان را به صورت وارونه و عكس هم قطع كنيد. و رسول خدا (ص)
ترديدى در اعلام اين حكم تند و تيز به خود راه نداد. مضاف بر اينكه به اعتراف مفسّران اهل سنّت، اين سوره آخرين سورهاى است كه بر پيامبر (ص) نازل شده است، در صورتى كه احكام رجم و قصاص در اوايل هجرت اعلام گرديده است، پس آيه مذكور هيچ ارتباطى به حكم رجم و قصاص ندارد.
دوم ـ مىگويند: چون يهودىها آيين اسلام را مسخره مىكردند پيامبر (ص) به دليل مصالحى ملاحظه مىكرد و در برابر آنها عكسالعمل نشان نميداد و مىترسيد به وى آسيبى وارد سازند؛ از اينرو اين آيه نازل شد تا رسول اكرم (ص) بدون ترس بر ضد يهوديىها افشاگرى كند.
در پاسخ مىگوييم: اين شأن نزول نيز ادعايى بيش نيست، نه قرينهاى بر آن وجود دارد و نه دليل و روايتى. وانگهى، پيامبر (ص) در موقع نزول اين آيه در سال آخر عمرش چه ترسى از يهودىها داشت، با اينكه بعد از فتح خيبر آنها ذليل و خوار و تسليم شده بودند و بسيارى از سرزمينها و مزارع خود از جمله فدك را بدون جنگ و خونريزى به پيامبر (ص) واگذار كرده بودند.
سوم ـ عدهاى گفتهاند: هنگامى كه آيه تخيير رسيد، پيامبر (ص) از ابلاغ آن، خائف بود و مىترسيد زنهايش دنيا و تجملات را ترجيح دهند. آيه اين
بود: «اى پيامبر! به همسرانت بگو: اگر زندگى دنيا و تجملات آن را مىخواهند طلاق بگيرند، ولى اگر خدا و رسول و آخرت را مىخواهند بدان كه خداوند براى همسران نيكوكارت اجر عظيمى مهيّا ساخته است». قائلين به اين نظريه معتقدند كه آيه تبليغ براى بيان آيه تخيير نازل شد و به پيامبر اطمينان
ميداد كه بدون واهمه آن را بيان كند و از چيزى هراس نداشته باشد.
در پاسخ گفته مىشود: اولاً: مگر رسول اكرم (ص) نميدانست كه پس از ابلاغ آيه مذكور همسرانش دنيا و زينتهاى آن را انتخاب نخواهند كرد.
در ثانى، مگر رسول اكرم (ص) دلبستگى فوقالعادهاى به همسرانش پيدا كرده بود كه از جدايى آنها نگران شود، زيرا اغلب زنهاى آن حضرت، بيوه و پيرزن بودند و پيش از پيامبر شوهرانى داشتهاند و برخى از آنان بد اخلاق بودند و بعضاً نه چهره معمولى داشتند و نه سيرت نيكويى.
ثالثاً: اين آيه در سوره احزاب است كه سالها پيش از سوره مائده و آيه تخيير نازل شده است.
رابعاً: در هيچ روايتى نيامده كه پيامبر از قرائت آيه تخيير واهمهاى داشته است.
چهارم ـ برخى گفتهاند: اين آيه مربوط به ماجراى زيد و زينب، بنت جَحْش، دختر عمه پيامبر است. رسول اكرم (ص) ميدانست سرانجام بايد او را بگيرد تا سنّت جاهليت را بشكند و شكست روحى زينب و خانوادهاش را جبران نمايد. از اينرو از بيان حكم خوددارى كرد تا اينكه آيه «يا ايها الرسول» فرود آمد كه كتمان نكن و افشا كن.
عجيب است از فخر رازى كه بلافاصله به دنبال اين ادعا، حديثى از عايشه نقل مىكند و اين نظريه را غير مستقيم رد مىكند. مىگويد: «من زعم انّ رسول اللّه كتم شيئاً من الوحى فقد اعظم الفرية على اللّه و اللّه تعالى يقول (يا ايها الرسول بلغ) و لو كتم رسول اللّه شيئاً من الوحى لكتم قوله: و تخفى فى نفسك ماللّه مبديه؛ كسى كه گمان كند رسول خدا چيزى از وحى را كتمان كرده، دروغ بزرگى بر خدا بسته است و حال آنكه خدا مىفرمايد: اى رسول، پيام ما را به خلق
برسان و اگر رسول خدا بنابود چيزى از وحى را بپوشاند هر آينه سزاوار بود قول خدا را كتمان مىكرد كه مىفرمايد: و مخفى ساختى در دلت چيزى را كه خدا آن را آشكار ساخته بود.»
با اين حساب، رسول اكرم (ص) در مقام پردهپوشى وحى در مورد زينب، بنت جحش بر نيامده است، بلكه ترس پيامبر از دروغ و شايعهسازى بود؛ مثل اينكه بگويند: پيامبر به زيد گفته است: همسرت را طلاق بده تا خودش او را بگيرد. و چون در جاهليت، ازدواج با زن پسر خوانده، حرام بود پيامبر (ص) مىترسيد اين ازدواج به رسالت دينى او لطمه بزند و يا به شايعهها كمك كند. لذا قرآن بلافاصله فرمود: «و تخشى الناس و الله احقّ ان تخشاه؛ از شايعهسازى
و سرزنش مردم مىترسى در صورتى كه سزاوارتر است از خدا بترسى و به شايعات مردم گوش ندهى.»
پنجم ـ برخى گفتهاند: آيه درباره اعلام جهاد بر ضد كفار و مشركان نازل شده است و چون پيامبر مىترسيد منافقين كارشكنى كنند و مسلمانان در جهاد شركت نكنند، از اينرو از اعلام آن و تحريك منافقين خوددارى مىكرد. به همين دليل اين آيه نازل شد و به پيامبر دستور داد از تحريك منافقين نترس و پيامت را ابلاغ كن.
در پاسخ مىگوييم: در طول تاريخ حيات پيامبر (ص)، پيوسته اعلام جهاد به صورت كلى و موردى انجام مىشد و هر كس از شركت در جهاد سر باز ميزد، به دستور پيامبر اكرم (ص) بايكوت مىشد؛ چنانكه در جنگ تبوك سه تن تخلّف كردند و با قهر و بايكوت مسلمانها روبرو شدند.
بنابر اين رسول اكرم (ص) نه تنها هيچگونه مسامحه و تعلّلى در تحريك مؤمنان به جهاد روا نميداشت، بلكه متخلّفان مؤمن و منافق را نيز در تنگنا قرار ميداد؛ مانند: «يا ايّها النبى جاهد الكفّار و المنافقين و اغلظ عليهم؛ اى پيامبر! با كفار و منافقان پيكار كن و بر آنها سخت بگير.»
ششم ـ نظريه ديگرى كه در سبب نزول آيه آوردهاند اين است كه مىگويند: چون آيه «و لا تسبّوا الذين يدعون من دون الله فيسبّوا الله عدواً بغير علم»
نازل شد و مسلمانان را از دشنام دادن به بتها نهى كرد، رسول اكرم (ص) سكوت كرد و اين آيه را اعلام نكرد تا آيه سوره مائده آمد كه: «يا ايّها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربك».
در پاسخ گفته مىشود: اولاً: دليلى بر سكوت رسول خدا و تأخير در اعلام آيه نهى از سبّ و لعن بتها نداريم و هيچ حديثى هم از منابع سنّى نرسيده است. ثانياً: اين آيه براى تربيت و تأديب مسلمانهاى خشمگين و جاهل فرود آمده است تا به بتها و مقدسات مشركان ناسزا نگويند و با عكسالعمل بتپرستان مواجه نشوند. بنابر اين آن حضرت براى اينكه جلو ناسزا گفتن متقابل مشركان را به خداوند متعال بگيرد بايد آن را فيالفور در ميان مسلمانها قرائت كند، زيرا هرگونه تأخير باعث بىحرمتى و هتّاكى عليه ذات اقدس الهى مىشود.
وانگهى، اين آيه در سوره انعام آمده، كه مكى است، ولى سوره مائده مدنى است و لذا نمىتوان پذيرفت و هيچ مفسّرى نيز چنين حرفى را نزده كه پيامبر (ص) چند سال آيه را كتمان كرده باشد و در اواخر عمر مأمور شود براى مردم بخواند.
هفتم ـ قول هفتم آن است كه آيه درباره حقوق مسلمانان نازل گرديده است، چون در حجةالوداع وقتى رسول مكرّم (ص) شرايع دين و مناسك حج را مطرح كرد و حقوق مسلمانها را نسبت به هم بيان نمود، فرمود: «هل بلّغت»؟ گفتند: «نعم يا رسول الله». آنگاه پيامبر (ص) فرمود: «اللهم اشهد».
در پاسخ مىگوييم: چگونه ممكن است پيامبر حقوق مسلمانان را كتمان كرده باشد، بلكه از اين جمله استفاده مىشود كه در حجةالوداع حقوق مسلمانها را ابلاغ و بر آن تأكيد نموده است. در همين خطبه است كه مىفرمايد: اى مسلمانان! آنچه مايه تقرب به بهشت و دورى از دوزخ بود براى شما بيان كردم و آنچه باعث نزديك شدن به جهنم و دورى از بهشت برين بود شما را از آن نهى نمودم. بنابر اين، آيه تبليغ مربوط به حقوق مسلمانها بر يكديگر نيز نمىباشد.
هشتم ـ تئورى ديگرى كه مطرح شده اين است كه آيه درباره ماجرايى است كه براى پيامبر (ص) زير درخت اتفاق افتاده است. داستان از اين قرار است: روزى رسول اكرم (ص) در يكى از مسافرتها شمشيرش را بر شاخه درختى آويزان كرده و خوابيده بود. يك عرب باديهنشين از راه رسيد، شمشير را برداشت و بالاى سر پيغمبر ايستاد و گفت: «يا محمد (ص) من يمنعك منّى؛ چه كسى مرا مانع مىشود تا شمشير را بر فرق تو وارد سازم». رسول اسلام (ص) فرمود: «الله». ناگهان دست اعرابى لرزيد، شمشير از دستش افتاد و سرش به درخت برخورد كرد و بينياش خونآلود شد. خداوند اين آيه را نازل كرد كه از نقل اين كرامت دريغ مدار و آن را افشا كن.
در پاسخ مىگوييم: اين احتمال نيز بسيار سست بنياد است، زيرا چه انگيزهاى باعث كتمان رسول اكرم (ص) مىشود، با توجه به اينكه نقل اين ماجرا باعث تقويت ايمان مؤمنان و اتمام حجّت بر كافران و منافقان مىشود. وانگهى، چطور ممكن است خداوند آن حضرت را براى نقل نكردن يك كرامت، تهديد كرده باشد.
نهم ـ مىگويند: ترس و هيبتى كه از يهود و قريش در دل پيغمبر سايه افكن شده بود با نزول آيه تبليغ و وعده حفاظت از گزند آنان، زايل گرديد و پيامبر (ص) قوّت قلب پيدا كرد.
در پاسخ گفته مىشود: اين نظريه نيز قابل قبول نيست، زيرا پيامبرى كه يكى از شاگردانش حضرت على (ع) با آن همه هيبت و قدرت و شوكت است و خود بنيانگذار تقوا و عزت نفس است، چگونه ممكن است ترس و هيبت قريش و يهود در قلب عرشى او راه پيدا كند و حال آنكه پيامبر بايد اشجع الناس باشد.
وانگهى، بر فرض محال اگر اين مهابت و ترس در اول بعثت بود به چه دليل تا آخر عمر ادامه داشت، چون آيه تبليغ از آخرين آياتى است كه بر پيامبر نازل شده است.
دهم ـ برخى از مفسّران گفتهاند: آيه براى پايان دادن به مسئوليت نيروهاى حفاظتى پيغمبر بود، زيرا جمعى از حرّاس و پاسداران، حفاظت از آن حضرت را بر عهده داشتند تا كسى نتواند به او آسيبى برساند، آيه نازل شد كه به آنان بگو: دست از محافظت بردارند و خدا حافظ توست. اما از آنجا كه براى رسول اكرم (ص) مشكل بود كه بدون مقدمه عذر آنان را بخواهد، از اينرو در ابلاغ آن تعلّل ميورزيد تا اينكه آيه تبليغ نازل شد.
در پاسخ مىگوييم: اين گفته، بىپايهتر از احتمالات قبلى است. اولاً: اين سوره به اعتراف اكثر مفسّران اهل سنّت در آخر عمر پيامبر و در حجة الوداع نازل شده است، ولى حفاظت از رسول خدا (ص) مربوط به اوايل بعثت و ابتداى ورود به مدينه بوده است. ثانياً: همواره رسول خدا (ص) در پناه الهى
محفوظ بوده است و نمىتوان قبول كرد كه وى اين پيام الهى را چند سال مخفى نگه داشته باشد.
يازدهم ـ فخر رازى قول يازدهم را كه آخرين نظريه است، موضوع خلافت امام على (ع) قرار داده و مىگويد: آيه در فضل و برترى على بن ابى طالب (ع) نازل گرديده است. سپس در ادامه مىگويد: هنگامى كه آيه «يا ايّها الرّسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك» نازل شد، رسول اكرم (ص) دست على را گرفت و بلند كرد و فرمود: «من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه». پس عمر (رضى الله عنه) حضرت على (ع) را ملاقات كرد و گفت: گوارا باد تو را اى پسر ابوطالب كه امروز مولاى من و مولاى هر مرد مؤمن و زن با ايمانى هستى. آنگاه مىگويد: اين قول، از ابن عباس و براء بن عازب و محمد بن على است.
نكته جالب در اين قول آن است كه فخر رازى بر خلاف ده نظريه گذشته، صاحبان قول اخير را مشخص مىكند. معلوم مىشود اقوال گذشته صرف احتمال بيش نبوده و شايد گوينده مشخص و معتبرى هم نداشته است.
صاحب تفسير كبير بدون اينكه آراى گذشته را نقد و بررسى كند، در پايان مىگويد: احتمالات در شأن نزول آيه زياد است، ولى بهتر است بر افشاگرى و اظهار تبليغ عليه يهود و نصارى و ايمن بودن پيامبر از شرّ اهل كتاب، حمل شود، زيرا آيات قبل و بعد درباره آنها نازل گرديده است. به قرينه اتصال آيه به آيات پيشين و پسين، چنين احتمالى معقولتر به نظر ميرسد، زيرا پيامبر (ص) از سخن گفتن بر ضد يهود و نصارى تا زمان نزول آيه، امتناع مىكرد.
وانگهى، از ذيل آيه كه مىفرمايد: «و الله لا يهدى القوم الكافرين »، چنين بر ميآيد كه مقصود از ناس در «و الله يعصمك من الناس» كافران و اهل كتاب باشند؛ يعنى خدا تو را از مردمان كافر حفظ مىكند.
اين قول را صاحب تفسير المنار هم تأكيد كرده، ولى پاسخ وى داده شد كه اولاً: قرآن يك كتاب كلاسيك نيست كه مطالب آن به صورت دستهبندى و موضوعى مطرح شده باشد. در ثانى: اگر آيه پيوند محكمى با آيات قبلى و بعد از آن ميداشت بدون شك مقصود از «ما انزل اليك» منحصر مىشد در تبليغ شديد بر ضد يهود و نصارى، در صورتى كه آيات قبل و بعد، آنان را با لحن شديدى محكوم مىكند: «قل يا اهل الكتاب لستم على شىء حتى تقيموا التوراة و الانجيل و ما انزل اليكم من ربّكم؛ بگو اى اهل كتاب! شما هيچ ارزشى نداريد تا آنگاه كه تورات و انجيل و آنچه بر شما نازل شده است را بر پاى داريد». در
صورتى كه اكثريت آنها به جاى پذيرش و عمل به آيات تورات و انجيل، بر كفر و طغيانشان افزودند.
در آيات پيشين نيز اهل كتاب را به شدت توبيخ مىكند و مىفرمايد: «و مىبينى اكثر آنها بر گناه و تجاوز به حقوق ديگران و خوردن مال حرام از يكديگر پيشى مىگيرند و يهودىها گفتند: دستهاى خدا بسته است و كارى از پيش نمىبرد، دستهاى آنها بسته باد و لعنت بر آنها». و به مسلمانها
هشدار ميدهد كه هرگز با يهود و نصارى دوست نشويد.
با اين حساب، سياق آيه اين احتمال را نفى مىكند، چرا كه «و الله يعصمك من الناس» بيانگر اهميت و خطرناك بودن اين مأموريت و رسالت الهى است، به گونهاى كه با ابلاغ آن ممكن است حيثيت پيامبر و يا دين مردم در مخاطره قرار گيرد و حال آنكه يهود و نصارى به هنگام نزول سوره مائده در موقعيتى نبودند كه براى پيامبر خطر ساز باشند تا رسول اكرم در ابلاغ اين مأموريت، نكول و مسامحه كرده و مترصّد موقعيت مساعدى باشد؛ بلكه سالها پيش از نزول آيه مذكور موقعيت مسلمانها تحكيم و تثبيت شده و با فتح خيبر و پيروزىهاى پياپى مسلمانان، اهل كتاب به تسليم وادار شده بودند و حكومت اسلامى از آنها جزيه مىگرفت.
وانگهى، مضمون آيه تبليغ به خوبى نشان ميدهد كه متضمّن پيام بسيار سخت و خطيرى است، نه در حوزه خشونت در گفتار و عمل، بلكه به دليل عدم پذيرش برخى از مسلمانها و بروز حسادتها و كينههاى برخى از مؤمنان. معلوم مىشود اين پيام، جنبه داخلى دارد و مربوط به خود مسلمانهاست، نه كفار و آن هم جز در معرفى حضرت على (ع) براى جانشينى پيامبر (ص) و انتقال قدرت به داماد او چيز ديگرى نمىباشد؛ همان قولى كه فخر رازى اجمالى از آن را به عنوان يازدهمين قول و آخرين شأن نزول آورده است و جمع كثيرى از مفسّران و مورّخان عالىقدر بر آن صحه گذاشتهاند و احاديث بسيارى نيز در همين زمينه رسيده است كه نقل خواهيم كرد.
اما اينكه مراد از «الناس» به قرينه «ان الله لا يهدى القوم الكافرين» كفار باشند، صحيح نيست، زيرا اولاً: كفر، اعم از كفر باطنى و ظاهرى است و از نظر لغوى به معناى حقپوشى و انكار مىباشد؛ چنانكه كشاورزان را كافر مىگويند، چون بذرها را در زمين دفن مىكنند. در ثانى: در قرآن موارد بسيارى وجود دارد كه ماده كفر شامل مسلمانها نيز مىشود؛ مانند آيه «يؤمن ببعض و يكفر ببعض؛ برخى از مسلمانها به بخشى از دين ايمان ميآورند و به قسمتى كفر
ميورزند». بدون شك منظور از كفر در اين جا، كفر اصطلاحى نيست، بلكه مقصود، حقپوشى و انكار است.
گاهى نيز كفر در برابر شكر نعمت و يا منعم است؛ مانند: «فكفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع؛ اهل قريه به نعمتهاى الهى كفر ورزيدند و خداوند
لباس گرسنگى را بر آنان پوشانيد». در جاى ديگر مىفرمايد: «لئن شكرتم لأزيدنّكم و لئن كفرتم انّ عذابى لشديد؛ اگر مرا سپاس گوييد، بر نعمت شما
ميافزايم و اگر كفران كنيد، بدانيد كه عذاب من سخت است.»
البته تدبر در قرآن كريم نشان ميدهد و از واژه «النّاس» هم برداشت مىشود كه مخاطب آيه مذكور فقط مؤمنان خالص نيستند، بلكه عموم مسلمانها از منافقان گرفته تا مسلمانهايى كه هنوز ايمان در قلوب آنها رسوخ نكرده و مؤمنان راستين، همگان را شامل مىشود. در ذيل آيه به گونه رمزى بيان مىكند كسانى كه كفر باطنى دارند مانند: منافقان، مغرضان، حسودان و مقام پرستان، با ابلاغ اين پيام ناراحت مىشوند و دست به توطئه خواهند زد و با اين رسالت به مقابله بر مىخيزند و كارشكنى مىكنند.
دغدغه شخصى رسول اكرم (ص) در پيامرسانى و تبليغ اين رسالت خطير و حساسيت برانگيز به دليل اختلاف داخلى و انكار بعضى از صحابه و انحراف مردم از صراط حق است. به همين دليل در پايان آيه يك نوع تهديد به مجازات مىكند و به مسلمانها هشدار ميدهد: كسى كه از روى كفر و عناد اين رسالت را قبول نكند بداند كه خداوند عناصر لجوج و عنود را هدايت نمىكند.
نكته ديگر اينكه جمله «يا ايها الرسول...» تنها در دو جاى قرآن آمده و از حسن اتفاق هر دو در سوره مائده است: يكى در آيه ٤١ و ديگرى در آيه ٦٧ ، ولى تهديد پيامبر (ص) بر عدم ابلاغ اين پيام، منحصراً در همين آيه است.
نكته سوم اينكه مقصود از «ما انزل اليك» اشاره به يك پيام ويژه است، نه مجموع رسالت پيامبر (ص) و پيامهاى ابلاغ شده و ابلاغ نشده، چرا كه پيش از نزول اين آيه، حضرت از تبليغِ هيچ رسالتى دريغ نداشته است و بارها رسالتهاى الهى را به مردم رسانيده، بلكه عملياتى و اجرايى نموده است. ضمن اينكه قرينهاى هم در آيه و سنّت مبنى بر ضرورت تبليغ مجدّد پيامهاى ابلاغ شده در كار نمىباشد، ولى از نوع آهنگ آيه بر ميآيد اين رسالت از تمام رسالتهاى گذشته مجزّا، مهمتر، عظيمتر و آخرين پيام است، چرا كه اگر حضرت رسول (ص) اين پيام جديد را به مردم نرساند، در واقع هيچ كارى در راستاى وظيفه پيامبرى انجام نداده است.
ب) ديدگاه اماميه
نظريات بعضى از مفسّران اهل سنّت و دانشمندان را درباره كلمه «ما انزل اليك» بيان كرديم و پاسخ هر يك را جداگانه ارائه نموديم. اينك ديدگاه شيعه و بعضى از صحابه را مطرح و دلايل آن را بازگو مىكنيم.
مفسّران شيعه و روايات معصومين (عليهم السلام) كلمه «ما انزل اليك» را منحصر در وصايت و جانشينى حضرت على (ع) ميدانند و بس. علامه طباطبائى در تفسير الميزان مىفرمايند: اين آيه در مورد امامت و خلافت على بن ابى طالب (ع) نازل شده است. جمع زيادى از صحابه نيز با صراحت گفتهاند كه آيه تبليغ درباره حضرت على (ع) نازل شده است، براى نمونه برخى از آنها را ميآوريم:
١ ـ شوكانى از ابن مردويه از ابن عباس روايت مىكند كه فرمود: بسيارى از ما اين آيه را چنين مىخوانديم: «يا ايها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك (انّ عليّاً مولى المؤمنين) و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و الله يعصمك من الناس». ابن ابى حاتم و ابن مردويه و ابن عساكر از ابى سعيد خدرى و جبير بن نظير از ام
المؤمنين عايشه نقل مىكند كه بر وى وارد شدم، عايشه گفت: سوره مائده را مىخوانى؟ گفتم: بله. گفت: آگاه باش، آخرين سورهاى است كه بر حضرت محمد (ص) نازل شده است. سپس نقل مىكند كه گفت: «نزلت هذه الآيه (يا ايها الرسول بلّغ ما انزل اليك) على رسول الله يوم غدير خم فى على بن ابى طالب
رضى الله عنه؛ اين آيه در روز غدير خم بر رسول خدا (ص) در شأن على بن ابى طالب (ع) نازل شد.»
٢ ـ صاحب كتاب ينابيع المودة در كتاب خود فصلى را با عنوان «استشهاد على الناس فى حديث يوم الغدير» باز كرده و روايات بسيارى را ذكر نموده كه ما به يك روايت بسنده مىكنيم:
از مسند احمد بن حنبل با سند صحيح از سعيد بن جبير از ابن عباس نقل شده كه: «جمع علىّ (رضى الله عنه) الناس فى رحبة مسجد الكوفه و قال: انشد اللّه كل امرء مسلم سمع رسول الله ان يقول يوم غدير خم ما سمع؛ على (ع) مردم را در صحن كوفه جمع كرد و گفت: هر مرد مسلمان را قسم ميدهم آنچه از پيامبر در روز غدير خم شنيده بازگو نمايد». پس هفده نفر حركت كردند و گفتند: رسول خدا در آن وقت دست تو را گرفت و به مردم گفت: «اتعلمون انّى اولى بالمؤمنين من انفسهم؛ آيا ميدانيد كه تحقيقاً من سزاوارترم به تصرّف در شئون مؤمنان از خودشان»؟ گفتند: «بلى يا رسول الله». سپس فرمود: «من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه؛ هر كس من مولا و سرپرست او هستم، پس اين على مولاى اوست. خدايا دوست دار آن كسى كه على را دوست دارد و دشمن دار كسى را كه على را دشمن بدارد.»
حافظ ابو نعيم در كتاب نزول القرآن همين حديث را با اسناد ديگر از عطيه نقل مىكند كه گفت: آيه «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك» درباره حضرت على (كرم الله وجهه) نازل شده است.
٣ ـ علامه امينى در كتاب الغدير از ١١٠ نفر از صحابه با اسناد و مدارك معتبر و ٨٤ نفر از تابعين و ٣٦٠ نفر از دانشمندان اهل سنّت نقل كرده كه آيه تبليغ در شأن حضرت على (ع) نازل شده است. نقل متواتر اين احاديث از اهميت امامت و خلافت، حكايت دارد، چرا كه امامت، رياست عامه بر كل مسلمانان است. همانگونه كه رسول اكرم (ص) در عصر ظهور، اداره مسلمانان را عهدهدار بود، فرماندهانى نصب مىكرد، استانداران و فرماندارانى را در شهرها قرار ميداد و قضاتى را نصب و عزل مىكرد كه جان و مال و حيثيت مردم در گرو آنها بود، عين همين اختيارات را به حضرت على (ع) واگذار نمود.
* * *
پرسشهاى متن درسى مقطع ديپلم و بالاتر
لطفاً با توجه به متن درسى مقطع ديپلم و بالاتر، گزينههاى صحيح را انتخاب كرده و در پاسخنامه مربوط (صفحه ١٠٨) علامت بزنيد.
١ . مهمترين اشكال بر عمل اصحاب سقيفه كدام است؟
الف ـ تشكيل جلسه مشورتى در خارج مدينه.
ب ـ تخطّى از خط مشى انبياى الهى در گذشته تاريخ مبنى بر انتخاب اصلح.
ج ـ بىسابقه بودن راه و روش آنان براى تعيين خليفه رسول خدا (ص).
د ـ ناديده گرفتن رأى افراد كهن سال و بزرگتر از خود.
٢ . در نگاه برون دينى، امامت با چه ديدى تجزيه و تحليل مىشود؟
الف ـ فلسفى، كلامى.
ب ـ دينى، كلامى.
ج ـ تاريخى، سياسى، قرآنى.
د ـ منطقى، كلامى، سنّت نبوى.
٣ . گدام گزينه صحيح نيست؟
الف ـ تقديم مفضول بر فاضل از نظر مبانى عقلى و نقلى، قبيح و غير قابل قبول است.
ب ـ افضليت به معناى پير مردى و يا داشتن خدمات بيشتر و كثرت ثواب است.
ج ـ مقصود از امامت خاصه، اثبات امامت حضرت على (ع) و يازده فرزندان معصومش از طريق كتاب و سنّت و عقل است.
د ـ شيعه معتقد است: حضرت على (ع) در علم و تقوا و سياست بر خلفاى راشدين برترى دارد.
٤ . فرمانده مسلمانان در جنگ با رومىها كه بود؟
الف ـ حضرت على (ع).
ب ـ مالك اشتر.
ج ـ جعفر طيّار.
د ـ اُسامة بن زيد.
٥ . اين جمله بيانگر ديدگاه چه كسانى است؟ «رسول اكرم (ص) درباره انتخاب خليفه بعد از خود، طرح و برنامهاى ارائه نكرده است».
الف ـ گروهى از شيعيان.
ب ـ تمام علما و مورّخان اهل سنّت.
ج ـ شيعيان دوازده امامى.
د ـ بعضى از علماى اهل سنّت.
٦ . كدام گزينه صحيح است؟
الف ـ شيعه اماميه، شناخت معصوم را توسط مردم ممكن ميداند.
ب ـ كفار قريش و مشركان عرب، براى پيامبر (ص) از يهود و نصارى خطر سازتر بودند.
ج ـ بعضى از آيات قرآن در آغاز بعثت با تأكيد و توبيخ پيامبر (ص) همراه بود.
د ـ مقصود از «ما انزل اليك من ربك» در آيه تبليغ، ابلاغ مجموع دين و مقرّرات آن است.
٧ . حكم محارب و مفسد فى الارض چيست؟
الف ـ از حدّ رجم، كمتر است.
ب ـ اعدام يا شلاق است.
ج ـ بسيار شديدتر از رجم است.
د ـ بستن دست و پاى او به صورت وارونه به ديوار، تعزير و يكصد تازيانه است.
٨ . به نظر تفسير المنار، كدام گزينه شأن نزول آيه تبليغ است؟
الف ـ افشاگرى و اظهار تبليغ عليه يهود و نصارى و ايمن بودن پيامبر از شرّ اهل كتاب.
ب ـ اعلام جهاد بر ضد كفار و مشركان.
ج ـ افشا كردن ماجرايى كه براى پيامبر اكرم (ص) در زير درخت اتفاق افتاد و خدا حضرتش را از شرّ دشمن حفظ كرد.
د ـ پايان دادن به مسئوليت نيروهاى حفاظتى پيامبر (ص).
٩ . هدف از نزول آيه «لا تسبّوا الذين يدعون من دون الله» چه بود؟
الف ـ خوددارى رسول خدا (ص) از محكوم كردن بت پرستان.
ب ـ لزوم تأخير در لعن بتها.
ج ـ جلوگيرى از هتاكى متقابل مشركان به خداوند متعال.
د ـ وا داشتن پيامبر به شكستن سكوت خود.
١٠ . به نظر اكثر مفسّرانِ اهل سنّت كدام سوره در اواخر عمر رسول خدا (ص) نازل شد؟
الف ـ آل عمران.
ب ـ توبه.
ج ـ مائده.
د ـ ناس.
١١ . به نظر شيعه آيه تبليغ متضمّن چه پيامى است؟
الف ـ پيامى بسيار سخت و خطير در حوزه خشونت در گفتار و عمل.
ب ـ هشدار به كفار و منافقان براى دست برداشتن از توطئه.
ج ـ پذيرفته نشدن پيشنهاد پيامبر اكرم (ص).
د ـ انتقال قدرت به امام على (ع).
١٢ . مراد از كافران در آيه تبليغ چه كسانياند؟
الف ـ مؤمنان خالص.
ب ـ كفار و منكران خدا.
ج ـ كشاورزان كه تخم را در زمين مدفون مىكنند.
د ـ حقپوشان.
١٣ . جمله «ما انزل اليك» در آيه تبليغ، اشاره به چيست؟
الف ـ تكرار پيامهاى ابلاغ شده كه قبلاً نازل شده است.
ب ـ مجموع رسالت پيامبر (ص).
ج ـ پيامهايى كه عملياتى و اجرايى نشده است.
د ـ پيام جديد كه آخرين پيام به شمار ميرود.
١٤ . اين جمله از كيست؟ «نزلت هذه الآية (يا ايها الرسول بلّغ ما انزل اليك) على رسول الله يوم غدير خم فى على بن ابى طالب رضى الله عنه».
الف ـ ابن عباس.
ب ـ عايشه.
ج ـ علامه طباطبائى.
د ـ على بن شوكانى.
١٥ . ادلّه شرعيه نزد علماى اهل سنّت كدام است؟
الف ـ كتاب، سيره پيامبر، سنّت امامان و اجماع.
ب ـ كتاب، سنّت، سيره معصومين و قياس.
ج ـ كتاب، اجماع، قياس و سيره معصومين.
د ـ كتاب، سنّت، اجماع و قياس.